حاجت
امشب من و تو رهگذر جاده ای هستیم
که می رود سوی سرنوشت
ایامی گذشت پنداشتم زمان مرهم درد جانم میشود
اما نشد
زخم این دوری می کشد جان مرا
اما وفایی حاصل نشد
ای خدا من آخر چه کردم
به درگاه تو
تا کی باید بسوزم به پای او
خسته ام به سال میرسد بی تابیم
اما باز هم
فرجی حاصل نشد
مادر می گوید بر سر نماز حاجت بخواه
می کند گوش کردگار
اما بر من مسکین
لطفی حاصل نشد
در پس خنده هایم ای برادر
میسوزد تن و جانم
مپندار می خندم
غمگینی دنیا در چشما نم است
نم خون در زبانم است
آری خوبی نکن
چون سزایت دوریست
راست مگو چون جوابت دوروییست
مثل شیطان دست بگیر و بخند
اصلا مگر مهم است؟
او را دوست داری؟؟
+ نوشته شده در Wed 7 Jul 2010 ساعت توسط محسن
|
*به سلامتي ديوار، نه واسه بلنديش واسه اينكه هرمردونامردي بهش تكيه ميكنه*