آدمک

می شد از بودن تو
عالمی ترانه ساخت


کهنه هارو تازه کرد
از تو یک بهانه ساخت

با تو می شد که صدا
همه جارو پر کنه

تا قیامت اسم ما
قصه هارو پر کنه


اما خیلی دیر دونستم
تو فقط عروسکی

کور و کر بازیچه باد
مثل یک بادبادکی

دل سپردن به عروسک
منو گم کرد تو خودم

تورو خیلی دیر شناختم
وقتی که تموم شدم

اگر دستت رفیق دستام
نه شریک غم بودی

واسه حس کردن دردام
خیلی خیلی کم بودی

توی شهر بی کسیهام
تورو از دور می دیدم

با رسیدن به تو افسوس
به تباهی رسیدم


شهر بی عابر و شاعر
شهر تنهایی من بود

لحظه شناختن تو
لحظه تموم شدن بود

مگه میشه از عروسک
شعر عاشقونه ساخت

عاشق چیزی که نیست شد
روی دریا خونه ساخت