مثل یک بوی غریبی،نکند پاییزی؟

من زتو سرشارو تو ز من لبزیزی

پیش مهتاب نذاری کم از اندام درشت

آن قدر دور گرفتی که به چشمم،ریزی

شاید این حس عجیبی است که دارم،شاید!

بهمن آلوده ترین عشق زمستان خیزی

دست از گردن من باز کن ای غم پرداز

تو به ابیات غزل قافیه را می ریزی

رحم در قلب تو یک ذره ندیم هرگز

تو مگر هیتلری یا که مگر چنگیزی؟

بین ما هرچه که بوده است بماند لطفا!

گر قبولم کنی از تو کم نگردد ،چیزی